من از آغاز ميلاد تو همراهت سفر كردم
پس از يك عمر دانستم سفر با مردم نامرد دشوار است
سفر با همره نامهربان تلخ است
برو اي بد سفر اي فرد ناهمرنگ
كه گويم بر خود مبارك باد اين جدايي را
تو را نفرين نخواهم كرد دعايت مي كنم با حال دلتنگي
كه بابي كعبه مقصود و فردايي طلايي را
نمي دانم،نمي دانم
اگر در اين سفر خار بلا پاي مرا آزرد
سخنهايت هم تيري بود و در پاي من بنشست
بود مشكل كه از خاطر برم اين بي صفايي را
رفيق نيمه راه من سفر خوش،خير همراهت
تو قدر من ندانستي
درون آب، ماهي قدر دريا را كجا داند؟
شكسته استخوان داند بهاي موميايي را
رفيق نيمه راه من سفر خوش،خير همراهت
نباشم گرد اين محفل چه غم ديوانه اي كمتر
خوش آنروزي زخاطرها روم افسانه اي كمتر
بگو برق بلا خيزد بسوزد خرمن عمرم
زگرد شمع هستي بي خبر پروانه اي كمتر
زجمع خود برانيدم كه همدردي نمي بينم
ميان آشنايان جهان بيگانه اي كمتر
تو اي سقف كبود آسمان بر سرم خراب شو
پرستوي نهان در تيركوب خانه اي كمتر
مدتهاست زمان بی وقفه می گذرد ، کوره راهیست نمی دانم به کجا !
روح من خموش و ساکت ، نمی فهمم رهایی ثانیه ها را .
روزها در یک رویا ،پشت چشمانی بسته .حرکت از سمت طلوع ، فقط احساسی از نور .
دلداده بودم ، عمری به غروب ، به یک یاد فراموش .
روزهایی دور، می ترسیدم ، فردایی، بمانم تنها ؛ حالا میدانم سالها بود تنهایی میهمانم بود . خود نمی دانستم .
احساسم در تمنای چه بود ؟ گلی شد ، اسیر مرداب ؛ در تنهایی مرداب من آن نیلوفر بودم . شبهایی از جنس خیال آسمانم ستاره باران می شد .
آرزوهایم در سکوت این شبها بارها مردند .
روزهایش گرچه کوتاه است اما با خود هیاهویی دارند .
اینجا مملو است از گلها ، سبزه ها ، آب و درخت و باران ،جنگل، کوه ، آسمان و ..... و خدایی ، از دور گاهی ما را می نگرد . ولی باز تنهاییم .
تو چه می دانی ؟
گاهی هنگام غروب بنشین در خلوت ؛ می بینی خیلی ها در هیاهوی همین دشت تنهایند . خیلی ها در دوردست سایه ای گم کرده اند .
می دانی هنگام غروب سایه ها می میرند .
به نام باران ،آغاز گر تمامی لبخندهای رنگین کمان ؛ که مرا، تو را،همه را برای
دیدارش مجذوب نزول رحم الهی می دارد .
به نام قطره ای بی رنگ پر از درد ، فرو فرستاده از نیام آسمان . به نام سردی
شکوه ریزشی که با سلوک روبه سوی خاک سجده می کند .
برای باران ، یگانه عشق خاک در کویر گرم تن این مجنون زمینی .
برای باران ، صدای غرش رعد وقتی خشم را با گریستن بر سایه های گناه
می شوید . برای هزاران بار قسم به یگانگی رَب و التماس بخشش آزار، که نگیرد شبنم ، روزی گلهای دلم را .
برای یک دل پر از غوغای سیاهی ، ابری با ابرها ، پرواز درآسمان بی پرنده ، غروبِ روزِ سردی ، غمی را در دل پروراندیم ، امید آفتاب را گرچه گرمای تن
یار بود، اما دیدگانم در تمنای آب بود آن دم .
به یاد باران رویای هر دم من ، لحظه های با تو بودن . قلب پاکی در تپیدن ،
نفس پاکی کشیدن ؛ به درونی مملو از تاریکیُ درد، به درونی مملواز سیاهیِ غم ، به درونی پر زِ عصیان و تباهی ، به حدود خط و مرز دل شکستن .
این منم دلدار تو، در بی پناهی پشت این دیوار غصه ، این منم در یاد تو .
سردی دستان من از مرگ نیست . از سردی قطره های بی رنگ نیست .
از وجودی در قلب اندوه نشئت گرفته . سردی دستان من در دمی از عشق ، با
جان کندن است . آن دورترها بلبلان آوازِ دیدار تو گفتند . مرا در خود کشاندند .
با غضب های درونی ناله هایم را سرودم . اما باز با یاد تو بودم .
در دل شبهای تارم با تو بودم . در دلم لرزان ه تردید خندیدم ، که شاید مرده باشم
که اینجا،در خوابِ غروب جان خود گرفتار ندیدن های بی پایان تو باشم .
پس با من باش .
با من باش . (فقط به خاطر تو)
زندگی زیباست یا ما بهش زیبایی می بخشیم ؟ زندگی واسه ما لحظه های به یاد ماندنی می آفرینه ، یا نه مائیم که اون لحظه هارو خلق می کنیم ؟
گاهی اوقات زندگی یه ظهوره ؛ یه مدخل برای آفرینش .
آفرینش همه افسانه ها ، خیالها ، همه انسانها .
همه چیز هایی که گاهی بهشون فکر می کنیم .
گاهی زندگی یه دروازه است واسه گذشتن از یه دنیا . از یه منزل .
توی این راه خودت انتخاب می کنی که چجوری باید تموم بشه .
ولی گاهی این تو نیستی که تصمیم گیری می کنی . بلکه زندگی خودش هرچی
بخواد رو سرت خراب می کنه . اونوقت میون یه جمع آشنا که حالا غریبه فرضت
می کنن ، میگه رد شو . گاهی زندگی یه زندانه ، یه جهنم .
آزارت میدن به خاطر قانون بقا . وقتی هویتت به بازی می گیرن .
وقتی نمی دونی تو نقاب زدی یا دیگران رو نمی تونی از پشت نقاب بشناسی .
همه اونایی که می گن دوست داریم . گاهی گریه ها رو خنده میکنی ؛
گاهی خنده هاتُ گریه می کنن .
گاهی لحظه های بدُ گل باروون می کنی . گاهی لحظه های شادتُ آتیش می زنن . همیشه مشکل تویی . همیشه اولین کسی که باید فدا بشه تویی ؛
شبنمی که زیر نور طلوع می سوزه تویی ؛ کسی که باید به انتظار سودای رهایی
بشینه تا وصل ابدی فقط تویی ، منم ، همه میتونن باشن .
بعد می گن باید زندگی کرد ، ادامه داد ؛ وگرنه می ندازنت دور . دیگه تو رو به
حساب نمیارن . میمونیم با دعا های بی جواب . با تنهایی ، غربت ، غم .
هر چند در همین نزدیکی جمعی روزی با ما بود .
نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .
سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند .
روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛
حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند .
دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص .
می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و
مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده .
آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟
رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق .
بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم .
رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟
نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال .
نیمه شب ، چشمانم را می بندم . سکوتی در راه است .
سیاهی پشت دیده گانم مخفی شده است . لحضه ها می گذرند .
روشنی از دور می تازد . می دوم تا به افق . لحظه ای پیش شب بود ؛
حال خورشید می تابد . من کجا هستم . اینجا زیبایی فریاد می زند .
دشتی از گل سرخ ، بیشه ای آرام . درختان در رقص .
می دوم در دشت . نسیمی می وزد . کوهها از دور ، حصاری محو و
مرئی دارند . سایه ای از دور ؛ همیشه همانجا در دوردست ایستاده .
آیا مرا می نگرد ؟ برم ؟ بدوم تا به کجا ؟
رسیدن به امید ؛ هر بار اینجا می دوم تا به افق .
بی تابم !! هر بار نزدیکتر ، اما هیچوقت به سایه نتوانستم برسم .
رازاین دشت چیست؟ که همیشه درآنم و هربارانگارتازه وارد شده ام!؟
نکند سایه سراب است ، رسیدن محال است ، شاید میرسم من به خیال .
امشب من تنها اینجا نشسته ام . به تو می اندیشم .
و تو نمی دانم به کهِ می اندیشی ؟ و شاید کسی به من می اندیشد ؛
و کسی هم به او !
نمی دانم چگونه بنویسم ، چگونه بیان کنم ، آنچه را در دلم نهفته است .
آنچه را که زبانم از گفتنش غاصر است .
آنچه هر گاه تو را می بینم در من می جوشد و بر زبانم می خشکد .
گاهی حس می کنم در تردیدی به گفتن حرفی ؛ اما شاید ... ؛
آیا این تصور دست یافتنی است که حرفهای دلم را شبها خواب ببینی !؟
می شود تصور کرد که حرفم را از پشت نگاهم میشنوی !؟
می شود به گره های این نگاه دل بست .
کاش می توانستم مثل کودکی ؛ دل به قاصدکی ببندم و حرفایم را برایت
با او زمزمه کنم . کاش یادداشتهایم را می خواندی . گاه در تردید شرایط
گم می شوم که نکند مرا در گذشته جاگذاشته باشی .
نکند خاطره ها را در خاطرت به فراموشی سپرده .
امشب به تو می اندیشم ، به رویایی که فقط کمی دورتر از من در تاریکی
یک اتاق ... ... کاش به من بیاَندیشد .
امشب من تنها اینجا نشسته ام . به تو می اندیشم .
و تو نمی دانم به کهِ می اندیشی ؟ و شاید کسی به من می اندیشد ؛
و کسی هم به او !
نمی دانم چگونه بنویسم ، چگونه بیان کنم ، آنچه را در دلم نهفته است .
آنچه را که زبانم از گفتنش غاصر است .
آنچه هر گاه تو را می بینم در من می جوشد و بر زبانم می خشکد .
گاهی حس می کنم در تردیدی به گفتن حرفی ؛ اما شاید ... ؛
آیا این تصور دست یافتنی است که حرفهای دلم را شبها خواب ببینی !؟
می شود تصور کرد که حرفم را از پشت نگاهم میشنوی !؟
می شود به گره های این نگاه دل بست .
کاش می توانستم مثل کودکی ؛ دل به قاصدکی ببندم و حرفایم را برایت
با او زمزمه کنم . کاش یادداشتهایم را می خواندی . گاه در تردید شرایط
گم می شوم که نکند مرا در گذشته جاگذاشته باشی .
نکند خاطره ها را در خاطرت به فراموشی سپرده .
امشب به تو می اندیشم ، به رویایی که فقط کمی دورتر از من در تاریکی
یک اتاق ... ... کاش به من بیاَندیشد .